آسمان دل تکیده است
درآروزی یک نگاه
دلش چکیده است
نه ابرها هوس زمین دارند
نه آسمان غصه اش می شکند
صدایم تاریک است و درآینه شمعی روشن
ترانه ای درانگشت خاموش دقدقه هایم می تپد
دلت می خواهد از ستاره های رنگی این حادثه دور شوی
اما دلت به نگاه مضطرب یک باغچه بند است
ومن در ستاره های پولکی این خیال غرق یک صدای تاریکم
درآینه شمعی ست ومن دستم از حضور آیینه کوتاه
مهر90
جای ما خالی میان آب و آیینه
جای ما خالی میان سفره ای از جنس نرمینه
جای ماخالی کنار حوض یک خانه
جای ما خالیست میان خواب اطلسی
جای ما خالیست , در قاب کهنه ی دیوار
جای ما خالیست در باغچه ی اکنون
وتودلت سرشارازباران یک رویا
90/5/6
صدایت را می شنوم
و نیش طعنه هایم رابرتن خسته خاکیت می کوبم
صدایت گرفته است
ومن هنوز از قصاوت کینه ها تب دارم
انگارباران هم نمی بارد
وصدایت گرفته است
وشوق دستان من گل آلوده
تقصیر من نیست شاید گاهی پرازکینه می شوم
گاهی شرساراز حضور
تقصیرمن نیست
اگر تو در قصاوت قرنت بیماری
تو صدایت گرفته است
ومن دلم از حضور ترانه ها گل است
25/4/90
دستان سکوتم پشت هیچستان یک خیال تبله کرده جامانده است
ومشقهای رنگیم همه خاکستریست
صداراچاره ای جز آوار نیست
تمام خیالم وارونه است
باید کفشهایم راازسکوت این دریچه های بسته رها کنم
شاید کسی نگاهم را نجات دهد
اینجا شمالیترین قبرستان شهرمن است
ظهیرالدوله ....
آرامگاه یادی خاموش
درپس فکرهای تاوول زده قرن
او خاموش خفته است
و ذهن مادرپستوی یک شعر خیس
تب کرده است
او اینجاست در شمالی ترین آرامگاه شهر من
خسته آرمیده است
و نفسهای شعرهایش در
طپش نوشته های ما می جوشد
ذهن منبسط قرن خاکستری
صدای او بیدارست
درنبض دست نوشته های ما
٢۵/١١/٨٩
پ.ن :روحش شاد
بوی باران که می آید
دلم می لرزد به تلنگر بی بهانه ی یک ابر
بوی باران که می آید
تمام دلشوره هایم را می شوید
و نفسهای نگاهم ازدریغ یک صدا به شماه می افتد
دلم می خواهد
درباران گم شوم
گم شوم برای تمام یک شوق ناتمام.
بهمن ٨٩
در می زند پشت پنجره صدایش را می شنوی صدای خورشید از کومه های یخ بسته ی یک فصل می آید یلدا بابوی انار و سیب درمی زند سبدهاتان پرازنور ...دلهاتان همه چراغانی یلدا می آید گوشهایت راتیز کن همین روزها میهمان تاریکی ذهنتان می شود بادستی پرازانارقرمز..... بوی عطر یک تولد دیرینه از درون یک صخره ی سرد و تاریک ....
دری برایش بگشا او میهمان زیبای ایرانی است
واژه ها تمام شد
ومن درانتهای یک اتفاق گم شدم
من احساسم را وقتی می دزدند
گریه ام میگیرد
دل من تنها نیست
ولی ادارک شما
تهی از نبض سنگین پنجره هاست
من پراز فردایم
من درختان راپشت مکثی کوتاه می دزدم
وشما می خندید
که من پراز محض دیوانگیم
من دلم می خواهد
وقتی گل ها بازشدند
احساس شما رنگ وسعت دریاباشد.
ابرها دلتنگند
ومن هرشب باد را
در پچپچه ی احساس شما می بینم
و به دستان شما می خندم
که تهی از نفس باران هاست
توکه هستی
حرفهایم را می شنوی
دلم خوش است
می آیی به ملاقات خاطره هایم
به بهانه های قدیمی یک قاب دست می کشی
در ردپای یک حضور دور
حتی اگر چشمهایت بسته باشد
دلم خوش است به یک بهانه ی ساده
ازجنس دلتنگی ها شبانه ام
گاهی می آیی به ملاقات خاتون سنگی این پنجره سرمی زنی
می شنوی و باز می روی
من هم می روم و
گلدان پونه هایم رااز لب عاشقی بنفشه ها ی کبود می برم
بازمی آیم و گلدان خاطرهایمان را لب حوصله ات می گذارم
گاهی می آیی
و دستی برای دلتنگی هایمان تکان می دهیم
و باز می رویم در جاده های خلوت حوصله امان گم می شویم
هروقت تومی آیی
حوصله واژهای من نمناک می شود
بنفشه باز می شود از خاک دلمردگی
دلم خوش است
گاهی تو می آیی
لب دلتنگی این فصل دغ کرده از هجوم هیچ دلواپسی
٣/٢/٨٩
من می پرسم آهای فلانی !
از دلت چه خبر؟!
از مشقهای دلتنگت چه خبر
چرا ردپای تو در این غربالهای بی هویت تاریک گم شده است
چرا صدای مداد سفیدت
در خش خش ورقهای کهنه ی نمی آید
من می پرسم و تو هیچ نمی گویی
انگار دستی
خواب آیینه را برده است
حضور پنجره ی تاریک را ربوده است
من می پرسم و هیچ حرفی
در تقاطع این نگاه قدیمی مسلط نمی شود
انگار تمام زمینیان را خواب برده است!
فروردین ٨٩
دل که ترانه اش می گیرد
بغض کودکانه اش می ترکد
انگار همه چیز یخ بسته ست ... بی آنکه
صدای پای برفی باشد
مشقهای بی نقطه به پایان خط رسیده است
دل ترانه اش می گیرد
و دستهای همه خاموش
درانتهای یک سطر آبی منجمد است
انگار هوای همه درختان پژمرده است
باران هست
بوی نفس تر یک زنجره
اما انگار کوچه های صبح
بی ترانه خاموش ؛ می گرید
باران می آید
مشقهایم را زیر باران خواهم برد
و عاطفه را به شوق آمدنت پیوند خواهم زد
نفس های این ترنم پرباران است
ومشقهای دلهوره ها کبود.
اسفند ٨٨
انگاری زمستان هم دارد
ابرشانه هایش راازسرزمین کوهاگرفته است
دستی باصخره ها مهربان نیست
زمستان تب کرده است و
شال سپیدش را درصندوقچه ی خاطراتش جاگذاشته است
انگاری آسمان چشمهای اشک آلوده اش را می شوید
و زمستان تب دارد
یلدا هم بی صدا امد ومیان صخره های دلشوره ها گم شد
انگاری همه در همهمه دلواپسی های این خیابان تب کرده مرده اند
کسی دلش به حال زمستان نمی سوزد
وزمستان تنها تب کرده است....
١٣/١٠/٨٨
دلم گرفته است
هوای حوصله ام بارنی ونمناک است
قاب حضورم شکسته است و دل کوهستانیم بیمار
درپس دلهوره های رنگ باخته اش فروریخته
انگاردرپس کوچه های این قرن دلم
پشت دریچه های بسته ی این خواب جامانده است
کسی سراغ مهربانی پونه هارا نمی گیرد
همه درتراکم ناباوری چله هایشان مرده اند
دلم بسیارترک دارد
وکسی دستی براین چروک آیینه نمی کشد
همه ی فصلهای متورم این فاصله دلگیراست
دلم بسیارترک دارد